بر ساحل انتظار
مهدی جان!تو خود بساز از خاک وجودم آنچه می خواهی...
   
درباره وبلاگ
منتظرالمهدی

برادرم من آمدم تونبودی، اماطلائیه بود و آسمان، شلمچه بود و نیزار، جزیره بود و نخلستان، اما همه رنگ خاک بودند، رنگ لباسهای خاکیت، نخلهای بی سر بود، تجلی پیکر بیسرت، نیزار در صدا بود، صدای کمیلت... خورشید چون سابق می تابید، ولی فانوس های سنگرت را میدیدم، افسوس که مردمک های چشم گناه کرده ام، نتوانست اشک های خونینت راببیند، وصورت سیاهم از گناهی، روی دیدن ندارد، اما یک دعا ازتو طلب می کنم، که اگر دوباره دراین بیابان آمدم، از بوسیدن شیشه قاب عکست،از بوسیدن سنگ مزارت...خجالت نکشم. ای کاش از ما نپرسند که بعدازشهدا چه کردیم...

مطالب اخير

آرشيو وبلاگ
صفحات وبلاگ

نويسندگان

پيوندها